![]() مرا کسی نساخت خدا ساخت نه آنگونه که کسی میخواست... که من کسی نداشتم او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست وقتی خواستند کار ِ دل را درون ِ سینه ام آغاز کنند کسی نبود تا از خزانه ی دل های ِ خوب بهترین را برگزینند تنها بودم چون اکنون... سلام ، اسماعیل هستم 24 ساله ، دانشجوی ترم 7 مهندسی مکانیک سیالات ، از مازندران امیدوارم که لحظات خوبی رو توی این وبلاگ سپری کنین. منتظر نظرات قشنگتون هستم. سپاسگزارم از لطفتون.
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
دانلود ترانه های زیبا
ستاره ی شیشه ای دانلودستان متن زرتشت شعر و نقد زندگی از زبان سیاوش کسرایی استاد شجریان مجموعه ی اشعار احمد شاملو مجموعه اشعار پروین اعتصامی چند تا شعر از هوشنگ ابتهاج ( ه. الف. سايه ) مجموعه اشعار فریدون مشیری هشت کتاب سهراب همش این جاست مجموعه اشعار مهدي سهيلي مجموعه اشعار حميد مصدق کتاب اسیر از فروغ فرخزاد رو به صورت pdf از این جا دانلود کنید 44 تا عکس فروغ رو از این آدرس ببین حرف های تنهایی آدرس همه ی شاعران معاصر و جوان ، هر کی رو که بخوای توی این صفحه است تولدی دیگر به خط فروغ فرخزاد کاغذ بی خط زندگی شاید همین باشد به نام تک مکانیک قلب های تصادفی برنامه های کاربردی موبایل بهار اشعار اس ام اس عاشقانه عشق یعنی بخشش بی انتظار بی تو با خاطراتت چه کنم؟ سرای شاهنامه حافظ یک زن در وهم نمی گنجد و در حقیقت پیدا نیست . یک زن سراسیمه تا ازدحام رویا پیش می رود . قر و قاطی (عسل) اخبار وبلاگ ها ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ زرتشت و ایران باستان اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو فروشگاه اینترنتی :: طراح قالب:: پیوندهای روزانه
تالار گفتگوی ایرانیان گیاه خوار
انجمن گیاه خواران ایران کسی که مثل هیچکس نیست... عاشق ِ عاشق شدنم تارنگار زرتشت و ایران باستان شیرین کریمی بلندی های بادگیر حرفایی برای نگفتن در دل من چیزیست-مثل یک بیشه ی نور -مثل خواب دم صبح... عذرا مجیبی دایی حسین حرف های تنهایی (رضا) آدرس همه ی شاعران معاصر و جوان ، هر کی رو که بخوای توی این صفحه است تولدی دیگر به خط فروغ فرخزاد کاغذ بی خط (کارش قشنگه بخونش) زندگی شاید همین باشد به نام تک مکانیک قلب های تصادفی برنامه های کاربردی موبایل بهار اشعار اس ام اس عاشقانه عشق یعنی بخشش بی انتظار بی تو با خاطراتت چه کنم؟ سرای شاهنامه حافظ شیرازی آرشیو پیوندهای روزانه |
همسفر عشق
آبی ِ دریای ِ بیکران (شناخت ِروحی و سمبولیک سهراب از حقیقت ِ لاجوردی ِ بیکران)
سهراب و حقیقت ِ بیکران ِ آبی
... روي هر ديوار اطاق آبي ، درست در ميان ، يك طاقچه بود ، تنها پنجره اطاق در طاقچه ديوار شمالي بود. همين زمينه طاقچه را گرفته بود ، هر طاقچه درست در يكي از جهات اصلي بود. اطاق آبي يك ماندالا بود. اين را دير فهميدم ، اطاق آبي نمايش تمثيلي عالم و كالبد انسان بود . صحنه درام تفرقه پذيري و بازيابي وحدت بود ، راهنماي رستگاري بود ، جاي بيدار شدن خود آگاهي رهاننده بود. معمار اطاق آبي در شالوده ريزي ، نه طناب سفيد به كار برده بود نه طناب رنگارنگ پنج لا ، صدايي از زمانهاي دور در ناخود آگاهي او پنهان شده و به دست او فرمان داده بود ، از واجرايانا حرفي نشنيده بود ، به هند و تبت نرفته بود ، چشمش به زيكورات هاي بابل و آشور نيافتاده بود، حتي از نقشه كاخهاي شاهان قديم ايران خبر نداشت ، معمار اطاق آبي سلامت فكر و عمل را نشان داده بود ، مثل "ارشيتكت" امروز دچار بيماري عقلي غرب نبود ، كشف و شهود راهنمايش شده بود. اطاق آبي بد خالي افتاده ، هيچ كس در فكرش نبود ، اين Mysterium magnum پشت درختان باغ كودكي من قايم شده بود ، اما براي من پيدا بود ، نيرويي تاريك مرا به اطاق آبي مي برد ، گاه ميان بازي ، اطاق آبي صدايم مي زد ، از همبازي ها جدا ميشدم ، مي رفتم تا ميان اطاق آبي بمانم. چيزي در من شنيده مي شد ، مثل صداي آب كه خواب شما بشنود ، جرياني از سپيده دم چيز ها از من مي گذشت و در من به من مي خورد . چشمم چيزي نمي ديد : خالي درونم نگاه مي كرد ، و چيزها ميديد ، به سبكي پر مي رسيدم . و در خود كم كم بالا مي رفتم ، و حضوري كم كم جاي مرا مي گرفت ، حضوري مثل وزش نور ، وقتي كه اين حالت ترد و نازك مثل يك چيني ترك مي خورد ، از اطاق مي پريدم بيرون ، مي دويدم ميان شلوغي اشكال ، جايي كه هر چيز اسمي دارد ، طاقت من كم بود ، من بچه بودم ، اطاق آبي در همه جاي كودكي ام حاضر بود ، وارد خوابهايم مي شد ، خيلي از روياهايم در طاقچه هايش خاموش مي شد. اطاق آبي با اطاقهاي ديگر خانه فرق داشت . در ته باغ تنها مانده بودم ، انگار تجسد خواب يكي از ساكنان نا شناس خانه ما بود خوب شد در آن مار پيدا شد ، و گرنه همان جا مي مانديم ، و زندگي مايايي ما فضايش را مي آلود. اگر مي مانديم ، باز همخوابگي پدر و مادر زير سايه Lustprinzip تكرار مي شد ، و نه در هواي Tumo .پدرم كسي نبود كه بر بيندو چيره شود ، و مادرم چيزي نبود جز ساداراني. اطاق آبي ماندالا بود ، من راحت به درون اين ماندالا راه يافته بودم درامي در هواي شعائر مذهبي صورت نگرفته بود ، در آستانه در شرقي ماندالا ( در شرقي اطاق آببي) چشم - مرا نبسته بودند تا گلي در ماندالا پرت كنم. اما با چشم باز پرتاب كرده بودم : بهارها يادم هست ، گاه يگ گل مخملي مي كندم و ميان اطاق آبي پرت مي كردم نمي دانستم چرا... من هيچ وقت ظرفي روي "نقشه الماسي" اطاق آبي نگذاشتم و هرگز شايد آواهانا نبودم. اطاق آبي نشنيده بود كه بگويم : " ام. من از جوهر الماسي جسم همه تاتاگاتاها ساخته شده ام. من از جوهر الماسي روان همه تاتاگاتاها ساخته شده ام." و پيداست كه هيچ گاه ذات من با ذات تاتاگاتا يكي نشد. و كايواليا از دسترسم دور ماند. كودك حقير پرورده ما يا كجا و حضور ديرياب پوروشا كجا. اما من در رنگارنگ غريزي ام بيرون ، در باغ كثرت ، مي ماند تا من برگردم. پنهاني به اطاق آبي ميرفتم ، نمي خواستم كسي مرا بپايد. عبادت را هميشه در خلوت خواسته ام. هيچ وقت در نگاه ديگران نماز نخوانده ام ( مگر وقتي كه بچه هاي مدرسه را براي نماز به مسجد مي بردند و من ميانشان بودم ) .، كلمه "عبادت" را به كار بردم ، نه من براي عبادت به اطاق آبي نمي رفتم ، اما ميان چارديواري اش هوايي به من مي خورد كه از جاي ديگر مي آمد ، در وزش اين هوا غبار می ريخت؛ سبك مي شدم، پر مي كشيدم ، اين هوا آشنا بود از دريچه هاي محرمانه خوابهايم آمده بود تو. اما صدايي كه از اطاق آبي مرا مي خواند ، از آبي اطاق بلند مي شد، آبي بود كه صدا مي زد. اين رنگ در زندگي ام دويده بود ، ميان حرف و سكوتم بود ، در هر مكثم تابش آبي بود ، فكرم بالا كه مي گرفت آبي ميشد ، آبي آشنا بود ، من كنار كوير بودم ، و بالاي سرم آبي فراوان بود ، روي زمين هم ذخيره آب بود: نزديك شهر من معدن لاجورد كنار طلا مي نشست، با لاجورد ، مادرم ملفه ها را آبي مي كرد ، و بند رخت تماشايي ميشد، نزديك عيد ، تخم مرغها را با سنبوسه ها آبي مي كرديم. اين گل چه آبي ثابتي مي داد. در كشتزارهاي دشت صفي آباد چقدر Bleuet بود. آبي اش محشر بود ، هنگام درو، دهقانان روسي اولين دسته چاودار را با تاجي از اين گل مي آراستند ، و پيش تمثال مقدس مي نهادند. مي دانستند در شدت خشكسالي ، اين گلهاي آبي كوچك چه نوشابه سرشاري به زنبورهاي عسل مي بخشند. سلوخين به همسايگي سودمند چاودار و اين گلها پي برد. باغ ما پر از نيلوفر ميشد و جا به جا گلهاي آبي كاسني ، نگين انگشتر مادرم آبي بود ، فيروزه بود ، از جنس ريگهاي ته جويبارهاي بهشت شداد. فيروزه اش بو اسحاقي بود. انگشتر هميشه در انگشت مادرم بود. آبي ، هسته تمثيل مراقبه و مشاهده است . نور حكمت رفيع دارماداتو است ، كه همسان يك آبي تابناك از دل و روكانا بر ميخيزد. نور آبي آسمان حكمت دارما-داتو هم عنصر ناب خودآگاهي است و هم تمثيل نيروي نهفته "تهي بزرگ". در چارچوب علائم نسب ، آبي دادگري بوده است ، و فروتني ، و وفاداري ، و پاكدامني ، و شادي ، و درستي، و آوازه نيك ، و عشق و خوشبختي جاودان، وميان چيزهاي خوب دنيوي ، زيبايي، نرمي ، اصالت، پيروزي، استقامت، ثروت، تيزبيني،و آسايش را مي رسانده است. طبق متون كهن بودايي، از ميان سي و دو امتيازي كه يك بزرگ مرد بايد دارا باشد. يكي داشتن چشمان نيلي است (abhinilanetra) آبي ميان رنگهايي بود كه موسي در لباس هارون نهاد . و بايد در لباس كشيش امروز باشد. " آبي به او (به كشيش) فرمان مي دهد كه لذات دنيوي را از دل براند." در زمينه تمثيل مذهبي رنگ ، آبي كه رنگ آسمان است ، براي جشنهاي فرشتگان پذيرفته شد. و گاه كشيشان آبي در گورستانها به مثابه رمز آسمانها به كار بردند ، كليساي انگليس ، كه سنت ساروم را دنبال مي كند، آبي را نشانه اميد عشق به امور الهي ، صداقت و پرهيزگاري مي داند. و آبي كمرنگ را آيت صلح. آگاهي، دورانديشي مسيحي و عشق به جمال. پزشك يوناني ، از هاله انرژي (aura) اطراف تن آدم عكس گرفت . و هاله اي آبي ديد. رايشن باخ اترشي رنگ هواي روشن كرد بدن را با حال و مشرب و سيرت انسان وابسته مي بيند. هاله اهل فكر ، طلايي است. در شرارت ، سبز سيه فام است . در عشق آبي است. manana oscura) به بلندي روشن بيني و جذبه مي رسد و خدايش همان Conciencia hoy azul است. روي دريا از خداي آبي خود حرف مي زند : خداي امروز آبي ،آبي ، آبي ، هر دم آبي تر. شبيه خداي موگوئر رنگ من ... و در درياست كه به يك پايان آبي مي رسيم: چتانيا كه از شور مذهبي به عشق ديوانه وار (mahabhava) كشيده شد ، يك روز در آبي دريا رنگ خداي خود كرشنا را باز شناخت ، خود را به آب انداخت و غرق شد... سهراب ، اتاق آبی قشنگ يعني چه؟ - قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال و عشق، تنها عشق را به گرمي يك سيب مي كند مانوس. و عشق، تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد مرا رساند به امكان يك پرنده شدن - و نوشداروي اندوه؟ - صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش. چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي. - چقدر هم تنها! - خيال مي كنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي. - دچار يعني عاشق - و فكر كن كه چه تنهاست اگر كه ماهي كوچك، دچارآبي درياي بيكران باشد. - چه فكر نازك غمناكي! - و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است. و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست - خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند و دست منبسط نور روي شانه آنهاست. - نه، وصل ممكن نيست، هميشه فاصله اي هست. اگر چه منحني آب بالش خوبي است براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر، هميشه فاصله اي هست. دچار بايد بود و گرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف حرام خواهد شد. و عشق |